زیر باران باید رفت
زیر باران باید چترها را بست ، پا برهنه ادامه داد ، صدا را در سینه حبس کرد ، گوش ها را باید شست .
زیر باران باید احساس را تجربه کرد
زیر باران باید به اندازه ی کل زندگی فکر کرد
زیر باران باید گفت ، شنید ، تبسم کرد و هیچ فکری نکرد
زیر باران باید سوخت ، ساخت ، تحمل کرد و برای فردا انتظار کشید .
زیر باران باید نگاه را نوشت ، فکر را بویید و راه را برای نرسیدن پیمود
زیر باران باید به گذشته پایان داد ، چهره های خیس را بر فرشتگان تعبیر کرد و چه زیبا روزیست
زیر باران باید رو به آسمان ایستاد تا تبلور وجودت را در آسمان خشمگین بارانی ببینی و احساسش را حس کنی .
زیر باران باید از غرش عرش بر فرش لرزید .
زیر باران باید اعتراف کرد و ختمی برای آیندگان گرفت.
زیر باران باید تمام قدرت خود را برای پیدا کردن هویت از دست داد .
و زیر باران باید گفت و همه چیز را پایان داد و برای آینده سکوت کرد .
شاید زیر باران باید ایستاد تا تمام شقایق های مرده در روحت زنده شود.
اما زیر باران باید از نگاه شیطان پرهیز کرد .
و در زیر باران برای زنجیر های زندگی راه حلی پیدا کرد .
نه برای زیستن بلکه برای یک عمر عاشق بودن .
زیر باران باید شمیم عشق را استشمام کرد.
زیر باران باید برای دیدنش انتظار کشید و نجوا کرد .
زیر باران باید معنای عشق را برای از دست دادنش تجربه کرد .
زیر باران باید غرور لحظه های زندگی را از یاد برد ، در خود شکست .
زیر باران نباید بیان کرد ، باید گوش داد تا صدای پای آب را حس کرد .
زیر باران باید زندگی را دوباره آغاز کرد و عاشق های خیالی را به ابد سپرد .
زیر باران باید معشوقه های مغرور را در بیابان تنهایی دفن کرد .
و زیر باران باید عشق را برای همیشه از نو نوشت و فردا را برای یاد آوری خاطره ها از دست نداد.
همچنان می گویم زیر باران باید دل را تسکین داد .
زیر باران باید روح را از دل شیشه عبور داد و تا آینه نقش و نگارش را به آسمان هدیه کند.
و برای همیشه راز این دل را با معشوقه اش زمزمه کند .
تصمیم گرفته ام که تمام لحظه ها ، دقیقه ها و ساعت هایی را که برای درست فکر کردن و درست نوشتن از دست داده ام را دوباره باز یابم ولی این بار بدون فکر .
و می نویستم برای همیشه .
به قلت نوشتن کاری ندارم و فقط برای آسایش دلم می نویسم .
ولی می نویسم بی معنا ، پوچ ، بی پشتوانه ، بی فکر ، بی پروا و خالی از تمام دروغ های اجتماعی .
سلام دوباره خسته ام به اندازه ی تمام دقایق زندگی .
انگار ثانیه های ساعت هم از من نالانن و سخن از نا امیدی و پوچی
می زنند.
دوباره از ته دل برای خودم آرزو کردم اما دیگر خبری از امید نبود .
دوباره کودک درونم را با لالایی های مادربزرگم صدا کردم اما انگار جز
آدمی سنگ دل و مغرور انسانی دیگر وجود نداشت .
کودکیش را با ندانستن گذرانده بود و بلوغش را با کار زمزمه کرده بود و عشقش را با سکوی پرتاب بودن برای دیگران معنا می کرد .
دیگر هدفی برای زندگی نداشت !!!!!
تا شگفتی عالم هستی چشمانش را بر تمام سیاهی ها بست و سرود زیبا زیستن را سر داد .
زندگی را به گونه ای دیگر معنا می کرد و از ته دل برای شاد بودن آرزو می کرد .
حال دیگر عاشق شده بود عشق به معبود و یک بنده ی زمینی ،
عشق ، عقل و هوشش را از سرش برده بود و همه چیز را برای رسیدن به او خرج می کرد اما.....
سکوت ............. سکوت...................سکوت ...................
دوباره زمان برگشته بود انگار غرور بنده های زمینی او را سرافکنده کرده بود و
شکستی بزرگ را برایش نمایان می کرد .
غم و اندوه و فراغی بزرگ که دیگر حرفی برای بیان کردن نداشت .
یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد داد میزد : کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری ، کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید ، بغش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت : آقا ، سفره خالی می خری؟؟؟؟؟؟
رفته بودم تا خاطرات خوش زندگی را به یاد آورم اما نرفته بودم خاطرات تلخ را مرور کنم رفته بودم برای خداحافظی ، نرفته بودم تا شکست هایم را ببینم رفته بودم تا بهترین روزهای خوش زندگی را به تصویر بکشم اما رفتنم باعث زنده شدن دردهایم شد نمی دانم دلم هنوز برای دیدنش لحظه شماری می کند یا نه ، دیگر از این دل شکسته فقط سنگ دلی و غرور باقی مانده است . غروری که از تو یاد گرفتم ، غروری که حتی برای جواب سلام هایم سکوت را به رخ می کشید . حرف ها زیاده ولی باز شمعی در دل روشن شده که معنایی آسمانی دارد شاید حکمت است و یا قسمت ، که هنوز برایم روشن نیست .
ای کاش ما آدما غرور نداشتیم و 
از زیبایی زندگی لذت می بردیم .
حتی با کم و زیادش و یا با تمامه نامردیاش .
سپاس خدای را که ما را درسرزمینی آفرید که نیاکانمان از پاکان و دلاوران بودند که پیشینه ای بی مانند دارد ایرانیان از دیرباز بافرهنگها واداب ورسومهایی اجین بودند که برای جهانیان زبان زد خاص و عام بوده است.
بازهم سال جدیدی آغاز شد و مثل همیشه من با تاخیر این سال رو به شما دوستان تبریک میگم و از خداوند برای تمام شما سالی خوش توام با سربلندی و موفقیت آرزوی دارم.
امسال مثل روال سالهای گذشته و بنا به ضرورت کاری بازهم لحظه ی سال تحویل رو در کنار خانواده نبودم و مثل خیلی از مردم این شهر که هیچ وقت به چشم نمیان سال نو را آغاز کردم .
ساعت 1500 روز جمعه 30 اسفند ماه 1387 خیابان ها خلوت بود و همه برای سال تحویل لحظه شماری می کردند.
قصد من از نوشتن این پست اینه که تو این مدت زمانی که ما در خیابان ها مشغول انجام وظیفه بودیم با افراد مختلفی روبرو شدم که عید امسال رو برایم جور دیگه ای رقم زد .
اندک زمانی به سال تحویل نمانده بود که مامور شهرداری برخورد کردم که برایش نظافت محله از سال تحویل مهم تر بود سنش بالای 40 بود و انگار برای او سال تحویل معنایی نداشت .
در طرف دیگر دست فروشی را دیدم که در حال فروش چاقاله بادم بود و از ته دل برای فروش محصولش دعا می کرد و حتی از لحظه ی تحویل سال هم خبری نداشت .
سمت دیگه ای فردی خسته دلی رادیدم که انگار روزگاری جز آه و ناله به خود ندیده ولی چه کند که محتاج نان شبه و یا بهتر بگویم محتاج مبلغی پوله که بتونه با اون لباسی برای فرزندانش تهیه کند .
او در حال چسباندن این برچسب بروی دیوار بود :

شاید برای خیلی از مردم این صحنه ها عادی باشه ولی این اتفاقات داره تو کشوری میفته که حرف از عدل علی (ع) می زنن و شیعه مداری حکم می کنه و ادعای تبلیغ دین می کنن ولی هیچ کس تو این کشور به فکر همسایش نیست چه برسه به سیاستمداران اون کشور که ادعای مسلمونیشون میشه که زبان من از ادامه این گفتار قاصر است .
صدای گریه می آید، از کجا خدا می داند
سوزه سرما از کویر می آید ، اما خبری از سر پناه نیست
صدای ناله های یتیمی می آید ولی خبری از محبت نیست
صدای پای باران می آید ولی از آمدنش خبری نیست
بی قراری بیداد می کند ولی از آرامش خبری نیست
به کدام سو نمازم را به باد بسپارم تا که شاید به قبله ی اصلی برساند
و یا بهتر بگویم دلم را آماده برای چه سرایی کنم .
تکه ابری تنها میان یک آسمان برایم غوغا می کند
شاید حرف دلم را می بارد
از خاک آمده ام و برای دیوار های ریخته در کویر حسرت می خورم
دیوار هایی که از خشت های وجودیم پا گرفته بود
و حال نمی دانم تصویرش را به امید تعبیر کنم و یا به نابودی !!!!
بعد از مطلب قبلی که خیلی طولانی و خسته کننده بود تصمیم به کوتاه نویسی گرفتم که البته از خودم بعید میدونم چون باید تا آخر جوهر خودکارم بنویسم .
گزارش روز با کمی نگاه منتقدانه ؛ دو بهمن هزارو سیصدو هشتاد و هفت .
امروز برای خرید به پاساژ رضا ( بازار بزرگ قطعات کامپیوتری ) جهت خرید قطعه مراجعه کردم و پس از انجام خرید به سمت خانه حرکت کردم که صدای تبل و دوقل هایی که آهنگ های انقلابی را زنده می کرد به گوشم رسید .
توجه تمام مردم را به خود جلب کرده بود ، این کاروان از میدان انقلاب به سمت چهار راه ولیعصر حرکت کرده بود و با نواهای انقلابی مردم را به یاد سی امین سالگرد انقلاب اسلامی و نیز با نمادهایی( پرچم های جشنواره و نیز آدم هایی که نماد های تئاتر و چهره های منفور تاریخ و ... بودند ) که همراه خود حمل می کردند مردم را از آغاز بیست و هفتمین جشنواره تئاتر فجرمطلع می کردند .
برایم عکس العمل های مردم جالب بود یکی از سویی ، این حرکت نمادین را تحسین می کرد و بعضی افراد آن را به مسخره بازی تعبیر می کردند.
از این مسائل که بگذریم این حرکت نمادین من را به سمت تئاتر شهر کشاند و مرا مشتاق به پیگیری مراسم افتتاحیه این جشنواره کرد .
مراسم با تاخیر همیشگی برنامه ها ، با آیاتی چند از کلام ا... مجید شروع شد و بعد از آن سرود جمهوری اسلامی ایران توسط گروه مارش ارتش نواخته شد ( خارج از گود اول : البته متاسفانه باید برای این چنین مراسم مهم ، از گروههای ویژه ی مارش ارتش استفاده کرد تا آماتور های موزیک ارتش ) که برایم جالب بود چون پرچم ایران قبل از آن ، به احتزاز در آمده بود و باصدای گروه موزیک پرچم بیست هفتمین جشنواره تئاتر فجر توسط علی نصیریان به احتزاز در آمد .
بعد از آن ، مجری برنامه رسما آغاز به سخن کرد و شرح حالی از بیست و هفتمین جشنواره فجر و دوره های گذشته ی آن بیان کرد .
بعد از آن از دکتر ایمانی دعوت شد تا پیام دکتر احمدی نژاد را در خصوص این مراسم قرائت کند .
در ادامه ی این مراسم از علی نصیریان برای سخنرانی به روی سن دعوت بعمل آمد .( به دلیل کوتاه نویسی از بیان پیام رئیس جمهوری و علی نصیریان صرف نظر کردم .)
بعد از سخنرانی کوتاه علی نصیریان ، از نام گذاری یکی از تالار های تئاتر شهر به نام شهید قشقایی سخن به میان آمد که به همین منظور لوح سپاسی توسط علی نصیریان به همسر محترم شهید قشقایی اهداء گردید که بیان گر آن باشد که هنوز یاد آن بزرگ مرد عرصه ی هنر زنده است .
( خارج از گود دوم این بود که در این قسمت علی نصیریان را برای اهداء لوح بر روی سن نگه داشتن ولی تا ده دقیقه خبری از لوح و مسئول آن نبود . شاید همین عدم هماهنگی ها باشد که ما را شهره در بی برنامه ای کرده است .)
یک برنامه ی جذاب دیگر ، اجرای زنده ی یکی از قدیمی ترین آهنگ های انقلابی که توسط رضا رویگری و نواخت آهنگ و همنوازی آن توسط گروه مارش ارتش بود که واقعا حال و هوای دیگری را برای حضار بوجود آورد .
در پایان ، ادامه برنامه به بعد از نماز مغرب و عشاء موکول شد که با توجه به سرمای هوا بیشتر مردم و بنده این مکان را ترک کردیم .
ضمنا از امشب با دو تئاتر خیابانی کار جشنواره بیست هفتم نیز آغاز شد .
خوب چی کار کنم ، کوتاه نویسی رو خوب بلد نیستم .
مثل همیشه سحرگاه از خواب بیدار شدم و برای بیرون آمدن از خانه شال و کلاه کردم ، لحظه هایی را که صبح ها از خواب بیدار می شوم و التماس بی غل و غش متکا را برای به آغوش کشیدنش هر روزمشاهده می کنم ، برایم تکراری شده است ولی صبح های روز جمعه برایم سخت تر است تا ایام هفته .
مثل همیشه با تاخیر از خانه خارج شدم و با سرعت غیر مجاز البته به دور از چشم دوستان ما در کنترل نامحسوس به سمت هنرستان فجر در خیابان فرجام و در اطراف میدان رسالت حرکت کردم .
بله ، امروز روز کنکور است و برای من و دیگر دوستانم روز سرنوشت سازیست .
به هنرستان فجر رسیدم و وارد آنجا شدم . برایم خیلی جالب بود ساعت 0730 هنوز ناظرین جلسه و مراقبین در جلسه حاضر نشده بودند . خوب در کشور ما این تاخیرات عادی است چون به گفته ی آنها ساعت 0830 امتحان شروع می شود نه ساعت 0730 .
به سالن مربوطه مراجعه کردم و بعد از یک دور بر انداز کردن محل امتحان بر روی صندلی خود نشستم .
سالن که نگو ، شبیه زمین فوتبال بود ولی همان کارگاه فنی ، عملی هنرستان فجر بود که فضای باز آن باعث شده بود که تمامی متقاضیان به دور یک بخاری کارگاهی جمع شوند تا شاید بتوانند بر سرمای موجود در سالن غلبه کنند .جالب تر این بود که فن کوئل هایی هم بود که متاسفانه فقط هوای سرد را برای همه به ارغوان می آورد .
نمیدونم چرا نظارت در ایران به این گونه صورت می گیرد که شاید قبل از انجام هر کاری حتی برای یک بار از یک جا بازدید نمی کنند . سالن امتحان ما ، با سرمایی که بر آن حاکم بود و خاک آلود بودن زمین آنجا برایم سوالات متعددی ایجاد کرده بود که عالم و آدم را به زیره اخیه بردم و مثل همیشه کسی جوابگوی این موضوع نبود .
داشت یادم می رفت صندلی هایی که از پر قو برایمان آماده کرده بودند باز هم به دلیل عدم نظارت کافی آنها را با تکه چوبهای فرسوده که فقط برای چهارشنبه سوری خوب بود عوض کرده بودند .
در جلسه متقاضیان شرکت در کنکور برایم خیلی جالب بود شاید میتوانم به جرات بگویم در سالن امتحان ما حدود 70 درصد از آن را متقاضیانی تشکیل داده بودند که نزدیک به بازنشستگی آنها در ادارات دولتی بودکه همین جو خاصی را بر امتحان حاکم ساخته بود.
در سمت راست من فردی بود که توجه اکثریت را به خود جلب کرده بود . اول جلسه که وارد شد 3 بار بر سر صندلی خود آمد ولی انگار شماره ی کارت و حتی عکس خود را تشخیص نمی داد که چند بار تمام صندلی های سالن را نگاه کرد تا اینکه با کمک دوستتان بر جای خود نشست .
جالب تر این بود که به هر کس می رسید می گفت : ما بچه های وزارت هستیم ( کدوم وزارت خونه خدا عالمه ) و حتما در این آزمون قبول می شیم ( البته ما بخیل نیستیم ولی خدا کنه همه قبول بشن )
اعتماد به نفسش برایم خیلی جالب بود .
سمت دیگر بنده از نظامیان نهاجا بود که اونم برای گرفتن مدرک جهت بازنشستگی اقدام کرده بود .
شاید جایگاه من و دیگران که در رده ی سنی من بودند در اینجا نباشد ولی همین بی توجهی ها باعث افروختن آتش زیر خاکستر می شود و بیان آن برای مسئولین ، تابیر به حسادت ما به دیگران میشود .
با تمام این احوال و شرایط فوق ، امتحان برگزار شد و ما هم مثل همیشه در نزدیکی کیش و مات شطرنج به انتظار نشسته ایم تا حرکت آخر بازی شطرنج ازجانب دانشگاه جامع را نظاره گر باشیم .
برای من و تمام کسانی که این امتحان برایشون سرنوشت ساز بود دعا کنید .
